تبليغاتX
طلوع عشق
بنا به مشکلاتی که در بلاگ فا برایم پیش آمد به این آدرس رفته ام از این بعد در این آدرس خواهم نوشت

با درود

http://azadehdavachi.blogspot.com


+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت 19:46 توسط آزاده |

برای سهراب


/* /*]]-->*/

می شنوی مادرم،

این قبیله سر رفتن ندارد

این شب خیال خاموشی،

گفتی فرزندم بخواب،

پاسبانها صدایشان را می برند

دیگر قنداق تفنگی فالت را نمی گیرد

ماه را می خوانیم به مهمانی

شمعی می افروزیم

تیرها را رها ،

از حدودمان می گذرانیم

گفتی فرزندم

شب از حاشیه،

روز از فردا می رود

خلیج می خواند

در طعم آرواره هایت

خزر شیرین و ارومیه بی قرار،

تابوتت را می سپارند

به مردی نگران ،

که دستهای انقلاب را بغل کرده

گفتی صبح تاریک نیست

و صدای پرنده ها،

باروتها را خوابانده

آسمان بیدار است ،

و خونهای روان از خانه مان نمی گذرند

 

گفتی آسوده بخواب

سیاست در بغلت نمی لرزد

و جمهوری دهانت ،

در خاکت مدفون نمی گردد

 

می شنوم صدایت را

که از نهایت شب سخن می گوید

انگار که باید بی من

شمع هایم را روشن کنی

و تولد م را بگذاری به  وقت اقامه

در سرزمینی  که خوابش نمی برد
+ نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت 4:34 توسط آزاده |

حاشیه ام را به کناری ببر

تا از دهانم ،خون تراوش نکند

تا مناجاتی باشم ،

روی دیوارهای هرخانه ای

تا کلاغهای سبز ،

پرنده های سرخ ،

بالهایشان را رویم بگشایند

خسته شدم از کودکی ِانقلاب،

از خردادهایی که مشامم را می آزارد

از بس صدای پرندگان مرده شنیدم

از تابوتهای گریزان در پشت بامها

و از پوتین سربازان،

که گلهای باغچه ام را لگد کرده اند

صورتم را در دستت بگیر،

و چشمهایم را در کاسه ای بگذار

تا تلف شدن لک لک هایی را نبینم

که بر شانه ام آشیا ن کرده اند

استخوانهایم را ،

در این آبهای کم رنگ حل کن

نگاهم را به بغل گیر،

تا چشمم به داسهایی نیفتد

که سر مترسکها را بریده اند

حاشیه ام را بگیر

سرم را بلند کن

تا تصویرم را کدر ببینی

که رو به آفتاب، آرام نم می کشد

و خو نی کم رنگ ،

از لبانش بیرون می زند

خسته ام، حاشیه ام را بگیر


همین شعر را در هشتاد بخوانید 


http://8aaad.com/archive/1388/04/post-144.php


و شعری برای ندا در رندان

http://rendaan.blogspot.com/2009/07/azadeh-davachi.html
+ نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت 6:3 توسط آزاده |

 

دست می کشم به دامنی کبود

که در سایه مطبخ هاشور خورده،

به کسی بر نمی خورد

اگر در سایه این همه  مترسک،

خورشید را بدزدم

و شب را کمی قلقلک بدهم،

ماه را پایین بکشم،

و ستاره ها را روی حوصله کمی ابر بتکانم

یا اینکه بوی ویرجیناولف* بگیرم

خط خطی می شود

عکس کودکی ام

درچهارگوشه این دو سر خاکی

قرمزی خاطرات در دامن مادربزرگ

شوخی سردی است

که در بازویم تاریک می شود

تا با بوی ویجینیا ولف

روی قفسه های زمین  بچرخم

تکان بخورم

و خودم را کمی تلخ استنشاق کنم



*****

*ویرجینیا ولف ا ز نویسندگان و منقد ان فمنیست انگلیس در قرن بیستم است که تئوریهای فمنیست را وارد ادبیات کرد.


****

از دوستان عزیزم که به خاطر مشکل فنی قادر به گذاشتن نظر در بخش نظرات نشدند و برایم ایمیل و پیغام گذاشتند تشکر می کنم . لطفا اگر قادر به گذاشتن کامنت خود نیستید با آدرس ایمیل موجود در وبلاگ، من را از نظر خود مطلع کنید .

/*]]-->
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت 21:8 توسط آزاده |

خرمن این  همه  سکوت     

صورت آسمان را می دزدد  

     

دست می کشند مادران سرخ  

به کشاله کهکشان ها

اتوبوسهای بیگناه متهم اند   

  به دزدیدن مسافران

و روسریها ی متجاوز       با نبض اجساد در دستشان

در مرگ ستاره می مانند

تا آب تر شود

از حضور پریها یی       که تنشان به حراج رفته

روز سختی خواهد بود

اگر حکایتها آویزان شود        از  گردن هر زنی

و یا کبوتری خوش نام

در سایه سیمی عریان      خودکشی کند

و آنگاه خرمن ها در تشییع پیکرش

به روشنی دشت خیانت کنند

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03ساعت 1:6 توسط آزاده |