دقیقه ها ، دقیقه های لعنتی ؛ امروز تصمیم گرفته ام از شما دل بکنم . تصمیم گرفته ام به شما فکر نکنم. فقط به فکر گذراندن وقتم هستم . می خواهم امروز را بی حضور شما سر کنم . از شما متنفرم . شما ، دقیقه ها ، در هر ثا نیه تان جان انسانی را می گیرید . در بسیاری از لحظه های شما جوانی با خودش وداع گفته، در بسیاری از ثا نیه هایتان مادری بی فرزند گشته و فرزندی بی مادر. شما حتی به مظلوم ترین موجودات هم رحم نمی کنید. شما برای به دست آ وردن اصا لتان، دست به هر کاری می زنید . دقیقه ها نفرین بر شما ! آرزویم این است که یک روز بدون حضور مشمئز شما زندگی کنم آ رزویم این است که بی شما به فردا فکر کنم، به روزهای روشنی که می دانم هرگز نخواهد آمد و به آ ینده مأ یوسی که شما برایم رقم می زنید . دقیقه ها امروز را رهایم کنید . می خواهم به فردا ، و به آ ینده و به روزهای بی ثمرم بی اعتنا با شم . می خواهم زندگی را ورای این حضور کسل بار شما، تحمل کنم . امروز را رهایم کنید . باید از اینجا بروم . از میان این دقیقه ها باید بروم . چه قدر سنگینم! وچه قدر از میان فواصل ثا نیه هایتان به موهبت گناه نزدیک شده ام. امروز ، ترکتان می کنم . می دانم نفرین ابدی شما برایم خواهد ماند. می دانم باز در غیاب من ، شعور جوانی را به بازی خواهید گرفت، و حس مرگ پیرمردی را سرزنش خواهید کرد، و به موهبت ننگین شما فضا ها هر روز آ لوده تر می شود. اما من خواهم رفت وبی حضور شما ، بی حضور فردا آرام خواهم خفت . رهایم کنید دقیقه ها !
بیزا رم ؛
از آ دمها ؛
از شما که مرا در تاریکی رها می کنید
شما که در پی دوستی تا ن ،
و در پی هر لبخندتان،
نیرنگی شگرف نهفته است
و دستی را که به سویم می گشایید ،
پر است از نفرتهای دیرینه
و دشنا می که به دشمنم می دهید،
در ژرف ترین سا عتها
به سو ی من با ز خواهد گشت
بیزارم از آد مها ،
شما که با صورتی کدر،
روی بر من می گشا یید
و به سویم دستی تکا ن می دهید
و کلا می روا
و من چه قدر از پستوهای دلها یتا ن ،
که مملو است از حسرت،
بی خبرم
با ید بگریزم
از دنیا ی خا لی تا ن
و از پوچ و منحط تر ین سلسله افکا رتان
رها یم کنید
همین تا ریکی مرا بس است
همین تنها یی
هزاران سا ل تنها خواهم ماند ،
و دست دوستیتان را نخواهم فشرد
رها یم کنید ،
در این رخوت خا طره انگیزم
من بیزارم،
از هر کلا متان و از هر سلا متان
من سا لهاست که در قعر سکوتم محبوسم
بی آ نکه پندارم
کسی رها یم خواهد سا خت
بی ا عتنا به حضور سپیده ،
در بغض گنگ شب ،
با کوله با ری نا معلوم،
که خودت هم نمی دا نستی چیست
مسیر سبز ابدیت ر ا طی کردی
رمز نگاهت نزدیک بود
به هر جوانه خفته در خا ک
و پیچ وخم چروک انگشتا نت
به آ سا نی گره خورد ،
با فواره ای از نور
به را ه افتا دی
به مقصدی نا معلوم
آ ن قدر خفته بودی ،
که نفیرت در حسرت گلویت ماند
چه بی سر انجام
در پی سپیده دویده بودی
و در رسوا یی شوم طلوع ،
به خا ک نزدیک شدی
بی آ نکه بدانی
کوله با رت لبریز بود
از حس سبز زیستن
راه ها را پیموده ام . از فراز و نشیبها یی که نا مش را سرنوشت نهاده اند گذشته ام و به تو
رسیده ام. با جاده ای خیا لی و در دشتی بی علف.
جوا نه ای دلم در عمق نگاه تو هرس شد ؛ و با غچه دلم در عبور تقدیر درحرمت دستان تو با رور .
چندی است که گذشته ، من چه ناباورانه در جا ی جای قلب تو بیتوته کرده ام . در اصالت لبخند تو مدتهاست که غوطه ورم .
نازنین من ! چه لحظه هایی است که تو مرا با خود به هبوطی برده ای که خودت هم از آ ن
بی خبری .
من و تو ، چه قدر به هم نزدیکیم . چه قدر شعر سراییده ایم و قصیده وغزل گفته ایم . آسمان ما هها ست که بر ملکوتی بودن آ غوش من و تو غبطه می خورد .
نا زنین من ! من رنگ با خته ام در حضور متوا لی شبهایت . کنون من از هزاران دریچه قلبت به تو نزدیکترم . و از رهایی منحوس سرنوشت به دور . دستم از آ ن توست و مهربا نی گیسوها یم .
بگیر آ ن را و نوازشش کن .
با ید که مرا به فرازی از عشق برسا نی . با ور کن که من سا لهاست در نا با وری این حسرت
سوخته ام .
شبم وروحم از آ ن توست ، رهایش مساز.