بیزا رم ؛
از آ دمها ؛
از شما که مرا در تاریکی رها می کنید
شما که در پی دوستی تا ن ،
و در پی هر لبخندتان،
نیرنگی شگرف نهفته است
و دستی را که به سویم می گشایید ،
پر است از نفرتهای دیرینه
و دشنا می که به دشمنم می دهید،
در ژرف ترین سا عتها
به سو ی من با ز خواهد گشت
بیزارم از آد مها ،
شما که با صورتی کدر،
روی بر من می گشا یید
و به سویم دستی تکا ن می دهید
و کلا می روا
و من چه قدر از پستوهای دلها یتا ن ،
که مملو است از حسرت،
بی خبرم
با ید بگریزم
از دنیا ی خا لی تا ن
و از پوچ و منحط تر ین سلسله افکا رتان
رها یم کنید
همین تا ریکی مرا بس است
همین تنها یی
هزاران سا ل تنها خواهم ماند ،
و دست دوستیتان را نخواهم فشرد
رها یم کنید ،
در این رخوت خا طره انگیزم
من بیزارم،
از هر کلا متان و از هر سلا متان
من سا لهاست که در قعر سکوتم محبوسم
بی آ نکه پندارم
کسی رها یم خواهد سا خت