تبليغاتX
طلوع عشق

                                                   

بیزا رم ؛

 

از آ دمها ؛

 

از شما  که مرا در تاریکی رها می کنید 

 

شما  که در پی دوستی تا ن ،

 

و در پی هر لبخندتان،  

 

نیرنگی شگرف نهفته است

 

و دستی را که به سویم می گشایید ،

 

پر است از نفرتهای دیرینه

 

و دشنا می که به دشمنم می دهید،

 

در ژرف ترین سا عتها

 

به سو ی من با ز خواهد گشت

 

بیزارم از آد مها ،

 

شما  که با صورتی کدر،

 

روی بر من می گشا یید

 

و به سویم دستی تکا ن می دهید

 

و کلا می روا

 

و من چه قدر از پستوهای دلها یتا ن ،

 

که مملو است از حسرت،

 

بی خبرم

 

با ید بگریزم

 

از دنیا ی خا لی تا ن

 

و از پوچ و منحط تر ین سلسله افکا رتان

 

رها یم کنید

 

همین تا ریکی مرا بس است

 

همین تنها یی

 

هزاران سا ل تنها خواهم ماند ،

 

و دست دوستیتان را نخواهم فشرد

 

رها یم کنید ،

 

در این رخوت خا طره انگیزم

 

من بیزارم،

 

از هر کلا متان و از هر سلا متان

 

من سا لهاست که در قعر سکوتم محبوسم

 

بی آ نکه پندارم

 

کسی رها یم خواهد سا خت

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12ساعت 19:59 توسط آزاده |