به سنتهای مجهول،
رسوم کهنه،
و اعدامهای متداول، عادت کرده ایم
عادت کرده ایم
که کسی سیلی بر ما بزند
و ما سکوت را به فراموشی سپاریم
عادت کرده ایم
که حضور قطور
خورشید،
و روشنی ماه را ندیده بگیریم
و به ازدحام تلخ مگسها دل ببندیم
عادت کرده ایم
که اعتدال شب بو ها
و هما هنگی پروانه ها را به بازی گیریم
و ضیا فت شته ها را
به مهمانی گل سرخی ببخشیم
عادت کرده ایم که نخندیم
بگرییم
فریاد نزنیم
و ندانیم که هوسمان،
و هوشمان،
و لبخند خا نه مان گم شده است
عادت کرده ایم
به هر صدایی گوش سپاریم ،
ذهن باران را مخدوش کنیم،
و بعد به حماقت پرستوها بخندیم
عادت کرده ایم،
گم شویم
وخا موش،
و از خودمان نپرسیم
که چه قدر تا طلوع فاصله داریم
دقیقه ها ، دقیقه های لعنتی ؛ امروز تصمیم گرفته ام از شما دل بکنم . تصمیم گرفته ام به شما فکر نکنم. فقط به فکر گذراندن وقتم هستم . می خواهم امروز را بی حضور شما سر کنم . از شما متنفرم . شما ، دقیقه ها ، در هر ثا نیه تان جان انسانی را می گیرید . در بسیاری از لحظه های شما جوانی با خودش وداع گفته، در بسیاری از ثا نیه هایتان مادری بی فرزند گشته و فرزندی بی مادر. شما حتی به مظلوم ترین موجودات هم رحم نمی کنید. شما برای به دست آ وردن اصا لتان، دست به هر کاری می زنید . دقیقه ها نفرین بر شما ! آرزویم این است که یک روز بدون حضور مشمئز شما زندگی کنم آ رزویم این است که بی شما به فردا فکر کنم، به روزهای روشنی که می دانم هرگز نخواهد آمد و به آ ینده مأ یوسی که شما برایم رقم می زنید . دقیقه ها امروز را رهایم کنید . می خواهم به فردا ، و به آ ینده و به روزهای بی ثمرم بی اعتنا با شم . می خواهم زندگی را ورای این حضور کسل بار شما، تحمل کنم . امروز را رهایم کنید . باید از اینجا بروم . از میان این دقیقه ها باید بروم . چه قدر سنگینم! وچه قدر از میان فواصل ثا نیه هایتان به موهبت گناه نزدیک شده ام. امروز ، ترکتان می کنم . می دانم نفرین ابدی شما برایم خواهد ماند. می دانم باز در غیاب من ، شعور جوانی را به بازی خواهید گرفت، و حس مرگ پیرمردی را سرزنش خواهید کرد، و به موهبت ننگین شما فضا ها هر روز آ لوده تر می شود. اما من خواهم رفت وبی حضور شما ، بی حضور فردا آرام خواهم خفت . رهایم کنید دقیقه ها !