به سنتهای مجهول،
رسوم کهنه،
و اعدامهای متداول، عادت کرده ایم
عادت کرده ایم
که کسی سیلی بر ما بزند
و ما سکوت را به فراموشی سپاریم
عادت کرده ایم
که حضور قطور
خورشید،
و روشنی ماه را ندیده بگیریم
و به ازدحام تلخ مگسها دل ببندیم
عادت کرده ایم
که اعتدال شب بو ها
و هما هنگی پروانه ها را به بازی گیریم
و ضیا فت شته ها را
به مهمانی گل سرخی ببخشیم
عادت کرده ایم که نخندیم
بگرییم
فریاد نزنیم
و ندانیم که هوسمان،
و هوشمان،
و لبخند خا نه مان گم شده است
عادت کرده ایم
به هر صدایی گوش سپاریم ،
ذهن باران را مخدوش کنیم،
و بعد به حماقت پرستوها بخندیم
عادت کرده ایم،
گم شویم
وخا موش،
و از خودمان نپرسیم
که چه قدر تا طلوع فاصله داریم
بیزا رم ؛
از آ دمها ؛
از شما که مرا در تاریکی رها می کنید
شما که در پی دوستی تا ن ،
و در پی هر لبخندتان،
نیرنگی شگرف نهفته است
و دستی را که به سویم می گشایید ،
پر است از نفرتهای دیرینه
و دشنا می که به دشمنم می دهید،
در ژرف ترین سا عتها
به سو ی من با ز خواهد گشت
بیزارم از آد مها ،
شما که با صورتی کدر،
روی بر من می گشا یید
و به سویم دستی تکا ن می دهید
و کلا می روا
و من چه قدر از پستوهای دلها یتا ن ،
که مملو است از حسرت،
بی خبرم
با ید بگریزم
از دنیا ی خا لی تا ن
و از پوچ و منحط تر ین سلسله افکا رتان
رها یم کنید
همین تا ریکی مرا بس است
همین تنها یی
هزاران سا ل تنها خواهم ماند ،
و دست دوستیتان را نخواهم فشرد
رها یم کنید ،
در این رخوت خا طره انگیزم
من بیزارم،
از هر کلا متان و از هر سلا متان
من سا لهاست که در قعر سکوتم محبوسم
بی آ نکه پندارم
کسی رها یم خواهد سا خت
بی ا عتنا به حضور سپیده ،
در بغض گنگ شب ،
با کوله با ری نا معلوم،
که خودت هم نمی دا نستی چیست
مسیر سبز ابدیت ر ا طی کردی
رمز نگاهت نزدیک بود
به هر جوانه خفته در خا ک
و پیچ وخم چروک انگشتا نت
به آ سا نی گره خورد ،
با فواره ای از نور
به را ه افتا دی
به مقصدی نا معلوم
آ ن قدر خفته بودی ،
که نفیرت در حسرت گلویت ماند
چه بی سر انجام
در پی سپیده دویده بودی
و در رسوا یی شوم طلوع ،
به خا ک نزدیک شدی
بی آ نکه بدانی
کوله با رت لبریز بود
از حس سبز زیستن
بی وضو به نما ز ایستا ده ام
در میان پنجره ای رو به مه،
و با صورتی شا داب ،
و قا متی خموده ،
بی آ نکه صدایم زنند
ترانه ای خوا نده ام،
بی آ نکه ذکر ی گو یم
به رکوع رفته ام
با آ ینه ای در دستم
که در آن دختری دید ه ام
رنگ پریده،
و چشما نی خموش،
که هرروز بی فا نوس شب را پیموده ا ست
چه قدر منتظر ما نده ا م
تا مهتا بی بیا ید
و جسمم روشن شود
در میا ن این پنجره مه گرفته
شا ید زیا دی زنده ما نده ام
زنده ما ندنم،
دشنا می است به آ غا ز هر تولد
درزنده ما ندنم ،
نه رویا یی می شکفد و نه صدا یی او ج می گیرد
من به هر چه سفید است وپا یدار ،
لعنت فرستا ده ا م
گزینه ها ی هستی را یک به یک خط می زنم
عشق
زندگی
من کا شف تو ام و تو کا شف من
دستت را به من بده
با ید که او ج گیریم
ما ویرا نه ترین سرزمینها را آ با دخوا هیم کرد
گا هی در این هیا هو به تو می ا ندیشم
به تو که هزار با ر ا زمن دورتری
به تو که فا صله میا ن آ یینه ها را شکسته ای
به تو که میا ن هجوم تردید ما نده ای
گا هی در این سکوت به تو می اندیشم
به تو که حضورت
لبریزازتنها یی است
به تو
که مرا به انبسا ط شریا نها یم نزدیک می کنی
تو که رها یی را در خود متبلور کرده ای
و گا هی در این غربت تنها تو را صدا می زنم
تو که هزار با ر از من دورتر خواهی ما ند
با تو به مرز تنها یی می ر سم
هبو ط در من شکل می گیر د
ا ز خا طر ه می گذ رم
لبریز می شوم ا ز سکو ت
و تو مر ا که چو ن جنینی نا با ر ور متو لد شده ا م
در آ غو ش می گیری
وبا حر مت نگا هت
ا ز ا نبو ه بی نشا ن پر یشا نی دور می سا زی
تنها با صدا یت ا و ج می گیر م
تا ا نز و ا ی تکا مل
به تو ا یما ن می آ ورم
را ز دار و محکم
و د ر خا طر م محو می سا زم
که تو تنها آ مده ای
تا مرا به لحظه ا بد یت بر سا نی
و
با ز گر دی
با ورم نمی شود
این منم که به انتظا رت نشسته ام
این منم که
با چشما نی حسرت با ر
دستا نی لرزان
دقیقه ها را می شما رم
این منم
که با سبدی از اندوه
کوهی از خاطره
و رخوتی پر از فراموشی به در چشم دوخته ام
با اعتما د به آ مدنت
با فراموشی هر آ نچه که با من کردی
با بی اعتنا یی به هرزگی مسموم لبخندهایت
کو شش شوم دستا نت
با اعتماد به پیمانمان
با آ نچه که با هم عهد بستیم
نه با ورم نمی شود که این من با شم
که پس از لذت این همه رنج به ا نتظارت نشسته با شم
چشمانت را بگشای
و با زگر د
مرا خواهی دید
به من فکر کن
آ نگاه که با زمی گردی
ومن در آ غوشت همچون پرنده ای بی قرار
آ رام می گیرم
و در پناه گرم با زوانت
به حسی گنگ می رسم
لبریز از آ رزو
به من فکر کن
آ نگا ه که من نیز به تو می اندیشم
به رها انگیز ترین لحظه دیدارمان
و از خاطر می برم که تو ترکم کرده ای
تنها یم گذاشته ای
و بی پروا
چون سنجا قکی سرگردان
از همه خاطرات دور می شوم
و در پس نگاهت به حرمت شبهای مهتا بی مان
ایمان می آ ورم
به من فکر کن
و با زگرد
که من بی قرار وهم انگیز ترین لحظات فراموشی هستم
ا ی آ رزوی پرورده شده در روز ها ی کو دکی ام
و قت آ ن رسیده که با تو و دا ع گو یم
چشما ن تو
مر ز با ن جلو ه های خا طرا ت کهنه ام ا ست
و عطش د ستا نت
جستجو گر خا موش ا ندا م بی حسم
با تو و د ا ع می گو یم
دیگر برا یت ترا نه ا ی نخوا هم سرا یید
د یگر نخوا هم تو انست
که با آ وا ی کلا مت هم آ و ا ز شو م
با تو بد رود می گو یم
و با تما م میثا قی که تو بر ا یم سا خته بو دی
د یگر با ز نخو ا هم گشت
تا شا هد عرو ج بی نشا ن مهر با نی ها یت با شم
بد رو د
با ید ا مید وار با شم ؟
به اینکه به هر زگی علفها ی خا نه ما ن خو گر فته ام
به اینکه هر روز را بی تو به شب بر سا نم
و و اکنش سبز ملخ ها را ندیده بگیرم
و با سر ود سبز طبیعت بی تو همر ا ه شو م
با ید امید د اشته با شم
که می تو ا نیم هنو ز هم به حجم فا صله ها ایمان بیا وریم
با ید امید وار با شم
که سکو ت خو دم و خو د ت را شکسته ام
بغض ها یم تر کید ه
و همچون جا ند ا ری بی جا ن
فقط به سپر ی شد ن لحظه ها می نگرم
با ید امید داشته با شم
که با و جو د ر فتنت
هنو ز هم آ یینه ها به من می نگرند
با ید امید وا ر با شم
که هر بار از خو د می پر سم کد امین روز با ز می گر دی
تنها ا نعکا س صد ا یم را میا ن د ر ها ی بسته می شنو م
&nb