تبليغاتX
طلوع عشق

دقیقه ها ، دقیقه های لعنتی ؛ امروز تصمیم گرفته ام از شما دل بکنم . تصمیم گرفته ام به شما فکر نکنم. فقط به فکر گذراندن وقتم هستم . می خواهم امروز را بی حضور شما سر کنم . از شما متنفرم . شما ، دقیقه ها ، در هر ثا نیه تان جان انسانی را می گیرید . در بسیاری از لحظه های شما جوانی با خودش وداع گفته، در بسیاری از ثا نیه هایتان مادری بی فرزند گشته و فرزندی بی مادر. شما حتی به مظلوم ترین موجودات هم رحم نمی کنید. شما برای به دست آ وردن اصا لتان، دست به هر کاری  می زنید . دقیقه ها نفرین بر شما ! آرزویم این است که یک روز بدون حضور مشمئز شما زندگی کنم     آ رزویم این است که بی شما به فردا فکر کنم، به روزهای روشنی که می دانم هرگز نخواهد آمد و به      آ ینده مأ یوسی که شما برایم رقم می زنید . دقیقه ها امروز را رهایم کنید . می خواهم به فردا ، و به     آ ینده و به روزهای بی ثمرم بی اعتنا با شم . می خواهم زندگی را ورای این حضور کسل بار شما، تحمل کنم . امروز را رهایم کنید . باید از اینجا بروم . از میان این دقیقه ها باید بروم . چه قدر سنگینم! وچه قدر از میان فواصل ثا نیه هایتان به موهبت گناه نزدیک شده ام. امروز ،  ترکتان می کنم . می دانم نفرین ابدی شما برایم خواهد ماند. می دانم باز در غیاب من ، شعور جوانی را به بازی خواهید گرفت، و حس مرگ پیرمردی را سرزنش خواهید کرد، و به موهبت ننگین شما فضا ها هر روز آ لوده تر می شود. اما من خواهم رفت وبی حضور شما ، بی حضور فردا آرام خواهم خفت . رهایم کنید دقیقه ها !

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 0:35 توسط آزاده |

راه ها را پیموده ام . از فراز و نشیبها یی که نا مش را سرنوشت نهاده اند گذشته ام و به تو

رسیده ام. با جاده ای خیا لی و در دشتی بی علف.

 جوا نه ای دلم در عمق نگاه تو هرس شد ؛ و با غچه دلم در عبور تقدیر درحرمت دستان تو با رور .

چندی است که گذشته ، من چه ناباورانه در جا ی جای قلب تو بیتوته کرده ام . در اصالت لبخند تو مدتهاست که غوطه ورم .

نازنین من ! چه لحظه هایی است که تو مرا با خود به هبوطی برده ای که خودت هم از آ ن

 بی خبری .

من و تو ، چه قدر به هم نزدیکیم . چه قدر شعر سراییده ایم و قصیده وغزل گفته ایم . آسمان ما هها ست که بر ملکوتی بودن آ غوش من و تو غبطه می خورد .

 نا زنین من ! من رنگ با خته ام در حضور متوا لی شبهایت . کنون من از هزاران دریچه قلبت به تو نزدیکترم . و از رهایی منحوس سرنوشت به دور . دستم از آ ن توست و مهربا نی گیسوها یم .

بگیر آ ن را و نوازشش کن .

با ید که مرا به فرازی از عشق برسا نی . با ور کن که من سا لهاست در نا با وری این حسرت

سوخته ام .

شبم وروحم از آ ن توست ، رهایش مساز.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08ساعت 13:29 توسط آزاده |

ما ههاست كه برا ی لحظه ای آ زادی تمام کوچه های شهر را گشته ام . به دنبا ل ذره ای رهایی چیزی

 

نیا فته ام، جز مترسکا نی با جامه های بی رنگ ، صورتکهای رخوت زده و گم شده در غبا ر، حل شده در

 

 با توم و دود و آ تش، گر گرفته در بی صدا یی ها ، روزهاست که در پی آ نم تا شا ید ذره ای محبت بیا بم

 

 قدری انسا نیت ، اما تنها از فواصل بی کران آ دمها می توانم بوی خیا نت و حسرت را حس کنم ؛ چه قدر

 

شا مه ام را  می آ زارد. هنو ز نتوانسته ام آ زادی را در کلام ما دری ، در نوای پیری و یا حتی در گر یه

 

 طفلی بیا بم . گویی آ زادی حتی از پشت امواج ماوراء ، از پشت خطوط منظم اصوات هم پر کشیده

 

است . پس چه بیهوده است که با ز هم در پی اش گردم تا شاید بیا بمش ، گویی در این دیا ر آ زادی

 

سا لها ست که مرده است .

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/08/21ساعت 0:6 توسط آزاده |