بی ا عتنا به حضور سپیده ،
در بغض گنگ شب ،
با کوله با ری نا معلوم،
که خودت هم نمی دا نستی چیست
مسیر سبز ابدیت ر ا طی کردی
رمز نگاهت نزدیک بود
به هر جوانه خفته در خا ک
و پیچ وخم چروک انگشتا نت
به آ سا نی گره خورد ،
با فواره ای از نور
به را ه افتا دی
به مقصدی نا معلوم
آ ن قدر خفته بودی ،
که نفیرت در حسرت گلویت ماند
چه بی سر انجام
در پی سپیده دویده بودی
و در رسوا یی شوم طلوع ،
به خا ک نزدیک شدی
بی آ نکه بدانی
کوله با رت لبریز بود
از حس سبز زیستن